‌‏وقتی در نهاد ریاست جمهوری بودم با شهید چمران‌‏ ارتباط داشتم. به ‌‎ ‌‏بخش ضد جاسوسی اسرائیل‌‏ رفتم و متوجه شدم که فعالیت ‌‏جاسوس های ‌‎ ‌‏اسرائیلی در ایران‌‏ چقدر زیاد بوده است

به گزارش پایگاه عدالت خواهانوقتی در نهاد ریاست جمهوری بودم با شهید چمران‌‏ ارتباط داشتم. به ‌‎ ‌‏بخش ضد جاسوسی اسرائیل‌‏ رفتم و متوجه شدم که فعالیت ‌‏جاسوس های ‌‎ ‌‏اسرائیلی در ایران‌‏ چقدر زیاد بوده است. یک افسر یهودی عراقی به نام ‌‎ ‌‏گرجی لاوی پور‌‏ بود که حدود 30-20 سال پیش، به عنوان یک تاجر و ‌‎ ‌‏حاجی بازاری از عراق‌‏ به ایران آمده بود و از دوره شاه‌‏ در ایران ‌‎ ‌‏جاسوسی می کرد و در پامنار‌‏ مغازه داشت. قرار بود او را ردیابی و ‌‎ ‌‏دستگیر کنیم. من از میان کتابهایی که در کتابفروشی داشتم تعدادی را ‌‎ ‌‏انتخاب کردم و به عنوان دستفروش کتاب به پامنار رفتم و توانستم به ‌‎ ‌‏خوبی آقای گرجی را شناسایی کنم. یک روز به عنوان فردی که خودش ‌‎ ‌‏در گرگان‌‏ پنبه فروشی دارد وارد مغازه اش شدم و با او سر صحبت را باز ‌‎ ‌‏کردم و پرسیدم: آقا شما چگونه پنبه می خرید؟ ... به این ترتیب چهره اش ‌‎ ‌‏را شناسایی کردم و با رضا طباطبایی‌‎[1]‌‏ ارتباطاتش را کشف کردیم و ‌‎ ‌‏متوجه شدیم که با چند طلا فروشی و دلار فروشی در رابطه است و به ‌‎ ‌‏آنها اعتماد دارد. برای اینکه بتوانیم ارتباطش را دقیق کشف کنیم ناچار ‌‎ ‌‏شدیم او را دستگیر کنیم. در خیابان قدس‌‏ مدرسه ای به نام «اتفاق» وجود ‌‎ ‌‏دارد که متعلق به یهودی هاست.‏

‌‏وی مدیر انجمن اولیاء و مربیان آن مدرسه بود و ضمناً آنجا هم کار ‌‎ ‌‏می کرد؛ چون ما حکم دادستانی داشتیم ( من مسلح بودم) توانستیم او را ‌‎ ‎ دستگیر کنیم. حجره بزرگی در پامنار‌‏ بود که چندین اتاق داشت و هیچ ‌‎ ‌‏کس جز یک پیرمرد که سرایدار بود آنجا کار نمی کرد. بر اساس مدارکی ‌‎ ‌‏که از ساواک به دست آورده بودیم می دانستیم که ساواک، اسرائیل‌‏ را به ‌‎ ‌‏نام زیتون معرفی می کرد. پس از آن یقین پیدا کردیم که وی از طرف ‌‎ ‌‏موساد‌‏ به ایران‌‏ نفوذ کرده است و در سفارتهای عربی مانند مصر‌‏ و ‌‎ ‌‏فلسطین‌‏ رفت و آمد داشته و از عاملان مستقیم موساد بوده است. البته ‌‎ ‌‏اینها ضد شوروی‌‏ هم بودند. از او بازجویی کردیم. با اینکه ارتباطات او ‌‎ ‌‏را می دانستیم اصلاً به سؤالات ما جواب نمی داد. لذا به خانه اش رفتیم و ‌‎ ‌‏پس از محاصره خانه که در خیابان اسفندیاری‌‏ بود، وارد شدیم. خانه پر ‌‎ ‌‏بود از مشروبات الکلی، عینک ضد جاسوسی، خودکارهای میکروفون دار ‌‎ ‌‏و وسایل جاسوسی دیگر. ناگفته نماند که او چشمهایش را بسته بود. ‌‎ ‌‏گویا می خواست ما را نشناسد. قبل از اینکه به خانه اش برویم به او یک ‌‎ ‌‏خودکار دادیم و چون چشمهایش بسته بود و نمی توانست ببیند، خودکار ‌‎ ‌‏را به دسته صندلی بستیم و چشمهایش را باز کردیم. سؤال و جوابش ‌‎ ‌‏کردیم. او در مجموعه ی خودش ساک پر از طلا ، ساعت و دلار زیادی ‌‎ ‌‏هم داشت. ساعت سه هم تلکس داشت و ارتباطش با اسرائیل برقرار ‌‎ ‌‏بود. همه چیز را مهر و موم کردیم و پیرمرد را هم برای بازجویی بردیم؛ ‌‎ ‌‏ساعت سه آمدیم تا ببینیم که این تلکس چه جوری کار می کند، دیدیم ‌‎ ‌‏عواملش آمده اند و در را شکسته و تلکس را انداخته و رفته اند. شب، ‌‎ ‌‏شامِ او را دادیم. هنوز کاسه و بشقاب شامش آنجا بود که به سمت ‌‎ ‌‏خانه اش رفتیم. خانمش متوجه شد که او دستگیر شده است. وقتی ‌‎ ‌‏برگشتیم دیدیم که کف زمین افتاده است، در حالی که هیچ اطلاعاتی به ‌‎ ‌‏ما نداده بود. وی جاسوس قسم خورده ای بود که با یک بند خودکار و ‌‎ ‎ قاشق خودکشی کرده بود، طوری که بند خودکار را با قاشق تابانده بود و ‌‎ ‌‏توی گلوی خودش کرده بود و با نهایت جرأت و شهامت خودش را ‌‎ ‌‏کشته بود.‏

‌‏بعد از این ماجرا یکی - دو سال در اطلاعات سپاه‌‏ ماندم. بعد به ‌‎ ‌‏آموزش و پرورش رفتم و سپس به وزارت بازرگانی رفته و آنجا ماندم.‏ ‌
خاطرات علی محمد آقا

 

 

 

 

 



نوشتن دیدگاه